تبليغاتX
باریکتر از مو!
دوشنبه 12 تیر1385
عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد

 عجب صبری خدا دارد...

اگر من جای او بودم

همان یک لحلظه اول

که ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بر روی یکدیگر ویرانه می کردم

...

عجب صبری خدا دارد...

اگر من جای او بودم

که در همسایه صد ها گرسنه چندبز

می گرم عیش و نوش میدیدم

نخستین نهره مستانه را خاموش

آن دم بر لب پیمانهمی کردم

...

عجب صبری خدا دارد...

اگر من جای او بودم

که یکی عریان ولزان دیگری پوشیده

از صد جامه رنگین

زمین وآسمان را

واژگون مستانه می کردم

...

عجب صبری خدا دارد...

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد...

اگر من جای او بودم

بعرش کبريايي، با همه صبر خدايی

تا که می ديدم عزيز نا بجايي، ناز بر يک ناروا خاری می فروشد

گردش اين چرخ را وارانه،بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد...

چرا من جای او باشم

همين بهتر که او خود جای خود بنشسته و،تاب تماشای تمام زشتکاريهای اين مخلوق را دارد!

وگرنه من بجای او چو بودم

يک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد...                                

.:::خدایی باشید یا علی:::.


توزندگی:

متظرباش اما مواَتل نباش ،

تآمل کن توقف نکن ،

قاتع باش لجباز نباش ،

ساری باش گستاخ نباش ،

 بگو آره نگو حتمآ ،

بگو نه نگو هرگز...

 

نوشته شده توسط علی در 2:40 | | لینک به این مطلب
جمعه 9 تیر1385
دو بیتی

   ياقوت لب لعل تو ، مرجان مرا قوت                 

                                             

                                     ياقوت  نهم  نام لب لعل تو يا ، قوت

 

        قربان وفاتم ، به وفاتم  گذري  کن                 

                                    

                                 تا ، بوت تو را بشنوم از رخنه تابوت

 


هر کجا محرم شدي دست از خيانت باز دار

 

           اي صبا محرم که با يک نقطه مجرم مي شود

 


 غفلت ما از شب است ، اينگونه ما غافل شديم
  

 علت غافل شدن را با سکوت عامل شديم


خواستم وعده گذارم ، بر لب آب روان

 

تا رخ چون مه تو ، نيز دو چندان گردد

 


      روزگار بي مروت لحظه اي شادم نکرد

 

                               آرزوي مرگ کردم ، مرگ هم يادم نکرد


       خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد

 

                           خواهان کسي باش که خواهان تو باشد

نوشته شده توسط علی در 16:55 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 8 تیر1385
اشکی در گذر گاه تاریخ

اشکی در گذر گاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باریتعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرده بود

 گر چه آدم زنده

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق وخون دیوار چین را ساختند

  آدمیت مرده بود

   گر چه آدم زنده

بعد دنیا هی پر از آدم شد واین آسیاب گشت وگشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت بر نگشت

قرن ما روزگارمرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبیها تهیست

صحبت از پاکی مروت ابلهیست

صحبت از عیسی و موسی و محمد نا بجاست

قرن موسی چمبه هاست

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

حتی قا تلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان میکنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نا مردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژ مردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نریست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در بیابانی دور

درمیان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

نوشته شده توسط علی در 22:26 | | لینک به این مطلب